معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

501

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

المؤمن » فرستاده و بر مقتضاى سرّ « يُحِبُّهُمْ » با بندهء خود هر دم اظهار محبتى مىنمايد ، اما بواسطهء حجاب آب و خاك بشريّت ، جمال وصال حقيقت بنقاب احتجاب متوارى گشته ، و ملاقات صورى ميسّر نمىشود ، لا جرم سجّان قضا و قدر را مىفرمايد كه آن روح مجروح را هر زمان به خشبات « لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ » ادبى مىكنند تا او بجناب قدس من بنالد ، و به زارى درآيد ، كه من آواز ناله و زارى بنده را دوست مىدارم كه « انين المذنبين احبّ الىّ من تسبيح المقرّبين » . * * * چون مرغ سحر « 1 » از غم گلزار بنالد * از غم ، دل ديوانهء من زار بنالد اى آنكه ز دردت خبرى نيست مكن عيب * گر سوختهء از دل افكار بنالد آن دوست مگوئيد كه از دوست برنجد * و ان يار مخوانيد كه از يار بنالد از يا رب صوفى كه بسالوس زند لب * رندى كه بسوز از در خمار بنالد قال للّه تعالى سبحانه و تعالى « وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ » و در زندان شدند با يوسف دو جوان از ملازمان ملك كه بر ايشان خشم گرفته بود « قالَ أَحَدُهُما » گفت يكى از آن دو جوان مر يوسف را « إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً » من چنان ديدم كه شيرهء خمر انگور گرفتم تا مىكنم « وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ » من بخواب ديدم كه نان بر سر خويش برداشتمى و مرغان از آن نان مىخوردندى « نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ » خبر ده ما را تعبير اين خواب

--> ( 1 ) - الف : كز غم .